پژوهش حاضر به تبیین سیر دگردیسی دشمن در دوران اساطیری و پهلوانی شاهنامه میپردازد. این پژوهش با به کار بردن چارچوب نظری تلفیقی، شامل نظریۀ امر سیاسی کارل اشمیت، آگونیسمِ شانتال موفه و معناشناسیِ چارلز کی. آگدن، نشان میدهد که تقابل در حماسه تنها یک پیرنگ داستانی نیست، بلکه فراتر از آن یک ضرورت ساختاری برای تولید هویت است. بدین منظور سیر تحول تقابلها از پادشاهی کیومرث تا بهمن مورد بررسی قرار میگیرد. این سیر شامل این مراحل است: دوران «غیریت مطلق» و نبرد با دیوان است، که به عنوان مبدأ شکلگیری مرزهای هویتی تحلیل میشود. سپس با طرح مفهوم «قانون بقای تقابل»، تبیین میشود که چگونه در عصر جمشید و کیخسرو، حذف کامل دشمن بیرونی، منجر به بازگشت نیروی دشمنی به درون میشود. در ادامه، استراتژی فریدون در «ذخیرهسازی دشمن» (ضحاک) برای حفظ انسجام سیاسی واکاوی شده و دلایل شکست کوششهای شخصیتهای مرزی، مانند ایرج و سیاوش بررسی میگردد. در نهایت نیز، نبرد رستم و اسفندیار به عنوان نقطۀ اوج درونی شدن تقابل مورد بررسی قرار میگیرد؛ جایی که خودیترین عناصر حماسه به «دیگری» تبدیل شده و نبرد ماهیتی تراژیک مییابد.