در «مرگ» آنچه از «مَیّت» برجای میماند، «ردّ»ی است که «بازماندگان» بر سرِ آن «سوگواری» میکنند. «حفظ» و «از دست دادنِ» فردِ از دستشده، پارادوکسی است که شخصِ «سوگوار» از آن ناگزیر است. ما عزیزانمان را به خاک میسپریم نه از آنرو که آنها را فراموش کنیم بلکه آنها را به دست آوریم. «شکست» در امرِ «سوگواری» مقدّمهی «پیروزی» است. از آنسو «سوگواری»ای که موّفق شود اتّفاقاً «شکست» خورده است. بدین معنی که ما یا نتوانستهایم فراموش کنیم و فردِ «مَیّت» همچنان برایمان «زنده» است، یا اینکه او را چنان به دستِ خاکِ فراموشی سپردهایم، که «ردّ»ی از «مُرده» در حافظهمان نیست. بازسازیِ یاد و خاطرهی درگذشتگان در عینِ پذیرفتنِ اینکه آنها به «مرگ» آری گفتهاند، مفهومِ «سوگواری» را به مقولهی «زمان» و «آیندگی» پیوند میزند. تاریخِ گذشتگان، تاریخِ آیندگانی است که بازماندگان را به «هستی ـ در» و «هستی ـ به سویِ» رهنمون میسازد. از این منظر شعرِ نیما، گرانیگاهِ مفهومِ «سوگواری» در ادبیّاتِ مدرنِ ایران است. او با به خاک سپردنِ سنّت، نه تنها گذشته را از دست نداد که «امکاناتِ» نوپدیدی را در برابرِ «هستیِ» جدید ایرانی «گشود». ما با التفات به صبغهی دریداییِ اصطلاحِ «سوگواری»، نمونههایی از کار نیما که این مفهوم را نمایندگی میکنند، بررسی کردهایم.